X
تبلیغات
نمیدانم چرا...
نمیدانم تا کدامین طلوع زنده خواهم ماند و در کدامین غروب خواهم رفت....

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن .


مرغ دريايي اواز خواند . كودك نشنيد.


سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن.


رعد در اسمان پيچيد اما كودك گوش نداد.


كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.


ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد.


كودك فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده .


ویک زندگی متولد شد. اما كودك نفهميد.


كودك با نااميدي گريست.


خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .


بنا براين خدا پائين امد وكودك را لمس كرد .


ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت .
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت   توسط nazanin | 
http://www.shahvar.net/wp-content/uploads/2009/08/Ya-Mahdi-Shahvar-net-4.jpg

اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري

کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت   توسط nazanin | 

ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند.

چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر مي کني.
به تو مي انديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نمي تواند جاي خالي ات را پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نمي آيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم مي آيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور مي کني از کدامين شهر مي گذري؟ از کدام خيابان مي آيي؟
در کدام ساعت؟ در کدام دقيقه؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت   توسط nazanin | 
http://webphoto.persiangig.com/image/www.Allpic.ir/Fotos.Blogfa.Com/pics.4/Fotos-Blogfa-Com-181.jpg

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد،

بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .
می گویند :" خواستن توانستن است" ...
می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند ... پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."
من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری می سازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .
...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن

آسمان آبی آبی ست، مگر شک داری ؟

زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده

باور معجزه جاری ست ، مگر شک داری ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت   توسط nazanin | 

http://aftab-down.persiangig.com/ya%20mahdi.jpgمهدیا ! ای پور رضا ! نمی دانم آن جمعه ای که بوی پونه و گل یاس و لاله می گیرد، کی از راه می رسد؟

شاید این جمعه بیایی شاید ...

 

نمی دانم تا کی باید  به دلهایمان  وعده دیدار تو را بدهیم ؟

نمی دانم باید تا کی صبر کنیم تا آن جمعه ای که  آسمان می شکافد و زمین بر دف می زند و دریا برای قدوم نازنینت آب  می پاشد و آتش ، اسپند دود می کند و باران از شوق می بارد و به استقبالت می آید ، از راه برسد ؟

دری که به روی روز جمعه ای که تو در آن حضور داری و آن روز نماز جمعه اش به امامت تو اقامه می شود و همه ملزم به شرکت در آن خواهند بود هنوز بسته  است . نمی دانم تو خود کی می خواهی  اذن باز شدن را به این در بدهی ؟

نمی دانم تا کی باید ندبه نبودن تو را بگیریم و از فراقت بنالیم تا که شاید نظری بر این خسته دلان بگشایی و آنان را با دستان نوازشگر مهربانت بنوازی .

ای یادگار  رضا ! ای چکیده عشق علی (ع) ! ای مهربان سنگ صبور ! در بیابان دهشت  و فساد

وفتنه قرار گرفته ایم و هرلحظه بیم آن داریم که در این بیابان فنا شویم ، پس مددمان کن .

ای مایه سرور ! ای  سر پنهان حق ! تا کی می خواهی در پرده نهان باشی؟

نمی دانم تا کی باید برای دیدن  تو جستجو کنیم و از هر جا سراغی از تو بگیریم ؟ در ظهور تو تاخیر بسیار  است و این تاخیر ما را در به در هر کوه و برزنی کرده است و با ناله هم آغوش نموده است  دگر صبر  بر فراقت نداریم و مشتاق تو  و آن شمشیر دودم تو هستیم حتی اگربا آن ما را زتیغ بگذرانی ، جای بسی خوشحالیست که لایق شمشیر تو گشته ایم.

ای نگین انگشتری فاطمه (ع) ! ای یوسف محزون رضا (ع) ! پا در رکاب نما و این جهان را امن و امان نما .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت   توسط nazanin | 
http://alightnights.persiangig.com/other/5153024-md.jpg

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت   توسط nazanin | 
روزی در ساحل دریا زیبایی و زشتی با هم ملاقات کردند.هر کدام به
 دیگری گفت: می خواهی شنا کنی؟

سپس جامه هایشان را کنده و در امواج فرو رفتند،اندکی بعد زشتی به ساحل برگشت و لباس زیبایی را پوشید و براه خود رفت.
زیبایی از دریا بازگشت و لباس خود را نیافت،و از اینکه برهنه مانده بود بسیارشرمنده
شد،پس لباس زشتی را پوشید و براه خود رفت.

از آن روز مردان و زنان بهنگام ملاقات با هم در شناخت یکدیگر،اشتباه می کنند. مگر

کسانی که درچهره ی زیبایی با فراست می نگرند،ومستقل از لباسش او را می شناسند
 و
کسانی هم هستند که چهره ی زشتی را می شناسند.و لباس زیبایی نمی تواند چهره ی زشتی رااز چشمها بپوشاند.
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت   توسط nazanin | 
http://stranger.persiangig.com/pic2/love%20(642).jpg

*از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد ،

خدا پاسخ گفت: مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی

که باید درمان دردهایت را بجویی.

*از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد ،

خدا پاسخ گفت : آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست

جسمت تنها قالب گذراست

*از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند ،

خدا پاسخ گفت: بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا

شدنی نیست بلکه آموختنی است

*از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد ،

خداوند پاسخ گفت: نازنینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم

شاد بودن باخود توست

*از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی ده ،

خداوند پاسخ گفت: مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری ازدنیا

ونزدیکی به من است

*از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد ،

خداوند پاسخ گفت : پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من

*از خدا خواستم تا از لذایذه دنیا سرشارم سازد ،

خداوند پاسخ داد: من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی از آن با تو

*از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیا موزد ،

خداوند پاسخ گفت : اشرف مخلوقات من بالاخره دریافتی که

چه از من بخواهی به خاطر داشته باش در مسیر عشق ورزیدن

به من به مقصد دوست داشتنه دیگران خواهی رسید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت   توسط nazanin |